رعنا و عابد، دو همسایهی دیوار به دیوار در قلب کوچههای قدیمی کابل بودند. در نگاه اول، همه چیز ساده و معمولی به نظر میرسید: رعنا، دختری جوان، شوخ و مجرد، با نگاهی پر از رؤیا؛ و عابد، مردی آرام و متین، اما متأهل. آنها مانند هزاران همسایهی دیگر، گهگاهی سلامی، احوالیپرسیای، و لبخندی رد و بدل میکردند، بیهیچ فکر پنهانی.اما تقدیر، گاهی با اشارهای کوچک، جرقهای خاموش را شعلهور میسازد.
آشنایی آنها نیز درست از همان لحظهای رنگ دیگری گرفت که رعنا یک روز، بیهیچ مقدمهای، گوشی تلفن خود را به عا
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
امین اتابک
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی